دلم مي خواد يه جوري زندگي کنم که آدما بهش مي گن عجيب ...
فقط به تو سلام کنم ، فقط با تو حرف بزنم ، فقط واسه تو دعا کنم ، دستم فقط تو دست تو باشه ، فقط مال تو باشم و تو هم فقط مال من باشي ، از سهراب نيم اجازه اي مي گيرم و برات مي نويسم : تا تو هستي زندگي بايد کرد ...
کاش يه معجزه اي بشه ، چه مي دونم مثلاٌ يه پيغامي از آسمون برات بياد و يکي بهت بگه که من چقدر دوستت دارم ، اين آخري اگه بشه ديگه هيچي نمي خوام ...
اينم درداي دلم ، مي خواستم خودشون فوران کنن که کردن .. حالا ديگه روي ماهتو با يه عشق عجيب از همين جا يعني نزديک نزديک نزديک مي بوسم و مي سپارمت به دست اوني که عشقو سپرد دست دل من ..
عشق من سلام ....
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
بانو
شعرهایم رانوشتی ؟
دست خوش
اشک هایم را کجا خواهی نوشت...
طواف چشم تورا کرده ام به تنهایی چرا به دیدن حاجی ات نمی آیی
منیکه بیتو شبیه ستاره خاموشم در انتظار نگاهی عمیق و رویایی....
برای دیدن چشمانت آمدم از راه تعارفی..گله ای..خواهشی..بفرمایی..
که آسمان بشوی پرکشم درون تنت بگریم و تو از ین گریه اخم بگشایی....
و هی غزل بسرایم برای چشمانت تو شاعرانه ترین اتفاق دنیایی...
خیال خسته من پر شود از این تک بیت.. <که کاش از پس امشب نبود فردایی>
زمستان
آمد ؛ یادت باشد لباس های گرمت را از گنجه در آورده ام و توی کمد آویزان
کرده ام؛ سیگار هم زیاد نکش, این خطوط موازی جای پای من و چرخ های
چمدان زود زیر برف سنگین پاک میشود؛ از حرف همسایه هراس نداشته باش.
زمستان آمد؛ درخت های بی برگ...کلاغ های بی حیا...دست های من...هو هوی بادی که عاقبت دل تو را برد...موهای آشفته خاطراتم...کسی سر از پنجره بیرون آورد و به ما گفت این وقت علاقه کجا میروید؟ تنها سرم را بلند کردم و گفتم این حرف را پاییز که عاشق شدم زدی؛ حالا سرد است و تو به تصویر بی قاب من و این درخت های عریان و این قار قار ناهنجار نمیایی.ببند این قاب دو لته ات را.
زمستان آمد و تو....................... رفته اي
یک نفر همدم خوشبختی هاست
یک نفر همسفر سختی ها ست
وقتی که دلم تنگ است
پیدا نکنم همدل
دلها همه از سنگ است
گویا که در این وادی از عشق نشانی نیست
گر هست یکی عاشق آلوده به صد رنگ است
در این انبوه ویرانی
كمی تا قسمتی ابری
و شاید باز بارانی
دلم برای دیدنت
چه شاعرانه لک زده...
نگران خودت نباش که بدون اون چی کار
کنی ،
شرمنده ی دلت باش که بهت اعتماد کرد !

